بايك شكلات شروع شد. من يك شكلات گذاشتم كف دستش. او هم يك شكلات گذاشت توي دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا كردم. سرش را بالا كرد. ديد كه مرا ميشناسد. خنديدم. گفت: «دوستيم؟ گفتم دوست دوست» گفت :«تا كجا؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تامرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم :«نه، نه،گفتم كه تا ندارد». گفت: «قبول، تا آنجا كه همه دوباره زنده ميشود، يعني زندگي پس تا زندگی......


 

نوشته شده توسط ســامــان ستاره ابوالفضل در 87/04/28 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت